از اتوبوس دانشگاه که پیدا بشم تازه بارون شروع به باریدن کنه.هوا لطیف باشه و نم نم بارون صورتموخیس کنه
تصمیم بگرم که تو این هوا پیاده برم تا قسمتی از راه
که یکهو یه رعد و برقی بزنه و بارون تند بشه.اونقدر تند، که بدوم تا به جایی برسم که تاکسی بگیرم
آقا مستقیم؟
سوار بشمو تا خونه برسم و باز تند به سمت در برم در و باز کنم و خنده کنان برم بگم من اومدم.مامانی بیاد و بگه وای چقد خیس شدی بدو لباساتو عوض کن تا سرما نخوری .
لباسامو جایی پهن می کنم تا خشک بشن.
میام و به مامانی میگم: وای میبینی چه بارون خوشگلیهههههههههه
اونقدر هوا گرفتست و زمین و آسمون و بهم دوختن!
ذوق زده بشم و کل چراغ هارو خاموش کنم و خونه تاریک تاریک بشه و فقط نور بخاری معلوم باشه و بگم : حالا جون میده واسه خوابین زیر پتو
توی احساساتم غوطه ور باشم که مامان بگه چراغارو روشن کن ! و من از رویاهام بیام بیرون!....
عشق است کنار ساحل و بارون و تو رگ زدن یه سمبوسه داغغغغغ ...
هر چی هم کنکاش میکنم توی دوران کودکیم تا شاید دلیلشو پیدا کنم اما چیزی یافت نمیشه![]()
شاید هم نباید دنبالش توی کودکیم بگردم
اولین باری که از پله برقی استفاده کردم روزای اولی بود که ستاره فارس راه اندازی شده بود
من و م سوار شدیم اما چه سوار شدنی!!!!!!!!!!!!!
نمیدونم چرا اما پامو بین 2 تا پله گذاشتم و غافل از اینکه این 2 پله جدا از هم میشن
اونجا بود که صدای مرد محترمی و از پشت سرم شنیدم که گفت: وای این خانم و بگیرین![]()
در یک لحظه فقط دست امداد رسان م در کنار خودم دیدم
و پشت خنده رفتناش!![]()
بگذریم از اینکه ضایع بازی های بیشتری همچنان در انتظارمان بود همون شب![]()
تا امسال و چند وقت پیش که گفتم : دختر خوب چه اشکالی داره یه بار نزدیک بود بیوفتی این بار باید به همه جیز غلبه کنی و بری بالای پله برقی...
مثل شیر بر تصمیمم ایستاده بودم!![]()
تا اینکه باز با م رفتم بیرون و این تصمیم بسیار بزرگ و بهش گفتم اونم گفت باشه پس حتما میبرمت
(عجب دختریه ها حالا من یه شوخی باهاش کردم، گفتم میام چرا هی گیر میده)![]()
خلاصه جونم واستون بگه این دختر آخر کار خودشو کرد و ...
با هم رفتیم پارک آزادی غافل از اینکه واسه رد شدن از خیابون باید از پله برقی بریم
واسه رفتن یادش نبود و من هی دعا دعا
که از تصمیمم یادش نیاد
اما امان از دعاهای من که بر عکس میگیره! گفت راستی بیا با پله برقی بریم
گفتم ای بابا زود از خیابون رد میشیما دیگه این همه راه چرا بریم بالا![]()
گفت نه الا و بلا باید بریم
منم که اصلا توی وج.دم ترسی فرا نگرفته بود!
گفتم بریم
رفتیم کنار پل هوایی ایستادیم و گفت برو بالا. گفتم اول تو برو . برداشت رفت! عجب دختریه
هی میگفت بیا نه
منم نگاه پله ها که میکردم که چجور حرکت میکردن سرم گیج میرفت
اون از بالا میگفت بیا و من از پایین که نه نمیام( هیچوقت اینقدر ضعف از خودم ندیده بودم)
اونم مجبور شد از پله ی کناری بیاد پایین و هی من بخندم!
و باز از خیابون رد شیم.
ادامه ی داستان در آپ بعدی و پیروزی پله برقی بر من!![]()
چشمتو رو هم گذاشتی شد آخر مرداد. باز گذر زمان و که یادت میاد از چرخش دنیا بهتت میبره
یه روز یه چیزیو بدست میاری و از خوشحالی فقط مونده که سرتو بزنی تو دیوار! یه روز دیگه همون چیز تمام آرزوهاتو خراب میکنه
فقط میگی بیخیال و خودتو میندازی وسط چرخش دنیا
اونم تورو با خودش تا کجاها که دیگه نمیبره
بگذریم
اون روز یکی رودررو داشت به قول خودش محترمانه گله میکرد
نمیدونم چرا خندم گرفته بود اخه دیگه گله از مد افتاده
اونم با خنده ی من عصبی تر میشد
تا جایی که...
آخه چیکارت کنم عزیزم به دل نمیشینی! مگه زوره!
منم گفتم : عجب طرز فکرایی در مورد من داریا( البته راست میگفت: که من به اون اهمیت نمیدمو دوستش ندارم) اما خوب مجبور بودم یکم زیاد هم نه از خودم الکی دفاع کنم
این شخص مورد بحث خانم هستند یه موقع فکری مکری نکنید.
خلاصه دارم به رفتارش عادت میکنم.فقط بلده همه چیو زهره مار کنه.
یه جورایی منو با رفتارش از دست داد.دلم واسش میسوزه.طاقت دیدن خوشی های من و م نداره.هم خودش هم بزرگترش!
اما...
فکر نمیکردم یه روز یه فیلم اونقدر روی من تاثیر بزاره که حتی دیگه نتونم توی اتاق خودم بخوابم و از اونجا به پیش مامانم کوچ کنم!
وحشتناکترین فیلمهارو دیدم از جن گیر ۱ ۲ ۳ گرفته تا شوتر و چشم و کشتی ارواح و.... هیچوقت هم روی من تاثیری نمیذاشتن
تا رسید به فیلم مای بلودی ولنتاین( ولنتاین خونین من)
اونقدر روی من اثر گذاشت که تا ۱ هفته از شب تا صبح بیدار بودم
خصوصا اون قسمتیش که قاتله زنرو بعد از کشتن انداخت توی ماشین لباسشویی!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواد هنوز مثل قدیما بشینم با هیجان و ۱۲۰طپش قلب نگای فیلمای وحشتناک کنم
اما چه کنم که دیگه تحمل کشتن گوسفند توی راز بقا هم ندارم!
یه ضرب المثل هست میگه:
اب دریا را اگر نتوان کشید
پس به قدر تشنگی باید چشید!
حسابی دارم برای خودم چیزاییو که تجربه نکرده بودم تجربه میکنم!
بیخیال همه چی
بهش میگم فرشته
صورتشو بوسیدم
گفتن حاجت میگیری
و گرفتم!
خدا هنوز از انسان نا امید نیست.
البته باید بگم :عجب صبری خدا دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تولدت مبارک عزیز دل.
تویی تنها امید خدا. پس کی میای ؟
bazam..... khodaya shokret
دیروز 5شنبه سر سفره ی نهار و خوردن عشق بنده(آبگوشت) ناله ی موبایلم به صدا در میاد که اهای اس ام اس اومده واست
گوشیمو باز میکنم
یکی از بچه های دوران دبیرستان
اون میگه:سلام همطاف،امروز عصر با 3 4 تا از بچههای قدیمی میخوایم بریم کنار دریا،منتظریم که بیای
من:ساعت چند؟اگه خواستم بیام خبرت میدم
اون:ساعت 7 به بعد،خواستم بیام نه ،باید بیای!الله اکبر
یهو زنگ مغزم به صدا در میاد
یادم به شب قبل میوفته!(همینجور این پست و با تاخیر بخونید دیگه) که به مامانم گفتم با خاله ها بر نامه بریزه عصر 5شنبه بریم دریا شنا
و قراره همه بیان!
و من در راه دوراهی میمانم!
در طی مشورتی کوتاه با آبجی بزرگه تصمیم به رفتن با دوستام کردم
در طی مشورتی با آبجی یکی مونده به خودم تصمیم به رفتن با مامانینا کردم
حالا درک میکنی که دوراهی خیلی بده
از اون طرف خودت پایه گذاره شنا باشی
از یه طرف دیگه دوست داشته باشی دوستاتو ببینی
در طی کشمکشهای درونی و بیرونی قرار شد با دوستام برم
عصر تنها در خانه! همه رفتن و من ناراحن از نرفتن
آماده شدم واسه رفتن! رفتن یا نرفتن مساله این است...!
قرار رافائل: نشسته منتظر دوستام.یه دختری پیاده شد از ماشین
نه نمیشناسمش،اما انگار دنبال کسی میگرده
نه به من چه،اصلا نمیشناسمش
میاد نزدیکتر،چشمامو جمعتر میکنم تا شاید یه آشنایی ببینم
اون خانم هم احساس آشنایی میکنه با من!
بله
یک ذره آشنایی دیدم،اما چقدر تغییر (با اینکه اونم منو نشناخت اما تغییرات من کمتر بود!!) بعد از بغل و ماچ و موچ منتظر آن 2 3 تن گرامی ماندیم
همچنان نسیمی واقعا آرامش دهنده لپمو نوازش میداد
و 2 تن را دیدیم که چون لشکر شکست خورده می آیند
و باز هم در بغل و ماچ و موچ....
کنار دریا نشستیم و شروع به حرف زدن ...اونقدر حرف زدیم که دلمون ضعف رفت
در یک تصمیم جددددددددی رفتیم داخل رافائل که یعنی شام بخوریم
در کشمکش چی بخوریمو چی نخوریم
بنده ی مبارک گفتم:بچه ها راستی پیتزای زیتون هم بد نیستا
که در یک لحظه دوستامو دیدم که مثل فنر از جا پریدن که چی؟ که بریم زیتون
بعد از کلی نذر و نیاز و التماس که خدایا من و به سلامت نزد آغوش خوانواده برسان (قرار بود با ماشین دوستم بریم تا زیتون) در ماشین نشستیم
حالا زیتون:بچه ها بریم بالا بشینیم(اینم باز از فرمایشات بنده بود) بعد از طی چند پله وای چه میببینم
جا خالی نداره!
بچه ها :بریم همون پایین
من:نه حالا یکی پا میشه
خلاصه نشستیم و هی خنده هی خنده
پیتزا اورده شد همراه سیب زمینی
و ما خوردیم و نوش جانمان شد و گوشت شد به تنمون!ساعت 11 در راه برگشت به خانه!
همین دیگه
پ ن :فقط نمیدونم چه دعایی در حقت کنم ،خودت بگو چه دعایی کنم بهترته که .......
امروز یه خورده با روزای دیگه واسم فرق داشت
شاید بشه گفت یه روز بی دغدغه!
درست زمانی که فکر میکنی دیگرون شاید شاید یه خورده نسبت به تو بی اهمیت شدن،زمانی که این فکر میاد سراغت که نکنه تو دل اونا جایی نداشته باشی
اونموقع هست که دیگرون...
آره
دیگرون تورو با یه هدیه هر چند کوچک یا بزرگ،امااااا پر از عشق خوشحالت میکنن
درست زمانی که فکر میکنی کسی تولدتو یادش نیست
میبینی همههههههههههههههه یادشونه که 7 تیر تولدته!
شاید خدا خیلی چیزارو واسم امروز ثابت کرد
فقط به خودش قسمش میدم کمکم کنه تا قدر ثابتهاشو بدونم!
...سال پیش فردا عصر من دنیا میام.پا به جهانی میذارم که باید با خوب و بدش زندگی کنم
میگن توی روز تولد آرزوهات بر آورده میشه
میدونی آرزوم چیه خدا؟! خودت...!
از همه کسایی که یادشون بود و یا با اس ام اس یا با هدیه عشقشونو به من نشون دادم ممنونم
از اونیم که نه با اس ام اس نه با هدیه عشقشو بهم نشون داد! بازم ممنونم
یک سال به عمرم،یک سال به .... اضافه شد
الهی به امید خودت
نه به امید خلق روزگار!
چرا منو دعوت نمیکنی تا بیام؟
ببخشید اشتباه پرسیدم ،جوابش پیش خودم هست
جوابش پیش ...
خودتیو کرمت امام رضا،ببینم منو میطلبی امسال یا بازم نه!
ای مادر جاااااان
سرما خوردیم بسی زیاد
آبجی گلی،عروس خوشگلی داره میرهههه! من چیکار کنم آیا؟
ممنون میشم خودتون سرما خوردگیو به رفتن آبجی گلی ربط بدید
از اینا گذشته امتحانا داره شروع میشه.یه سوال دارم:
بین یه 2راهی گیر کردی
این 2راهی هردوش به آیندت ختم میشه
نمیدونی چیکار کنی
هر کی یه چیز میگه
دوست و دشمنت با هم قاطی میشن
من چیکار کنم این وسط که دارم از فکر این 2راهی سرسام میگیرم؟
هر چیم از اون بالایی کمک میخوای اونم سرش شلوغه راه نمیده!
کاش یکی بهم میگفت چیکار کنم!!!!!!!!
کارایی میکنی که... دیگه جبران نمیشه!
همین...